پاییز ۱۹۹۹، سرمایهگذاری به نام جان دوئر در ساختمانی کوچک، برای حدود سی کارمند یک شرکت نوپای جستوجوی اینترنتی ارائهای داد. او تازه مبلغ هنگفتی در این شرکت سرمایهگذاری کرده بود و میخواست ابزاری را به آنها هدیه بدهد که خودش سالها پیش در اینتل از مدیری افسانهای آموخته بود. بنیانگذاران جوان، که روش دیگری برای ادارهٔ شرکت نداشتند، پذیرفتند آن را امتحان کنند. آن شرکت گوگل بود و آن ابزار، اهداف و نتایج کلیدی.
«آنچه مهم است را بسنجید» روایت دوئر از این روش و سفر آن از یک کارخانهٔ تراشهسازی به شرکتهای فناوری، بنیادهای خیریه و حتی کارزارهای اجتماعی است. کتاب نیمی راهنما و نیمی مجموعهٔ مطالعهٔ موردی است که هر کدام را مدیران همان سازمانها روایت میکنند. اگر در سازمانتان هدفها زیادند، اولویتها مبهم و واحدها ناهماهنگ، این روش به دلیل سادگیاش یکی از بهترین نقطههای شروع است؛ به شرط آنکه محدودیتهایش را هم بشناسید.
شناسنامه کتاب
- عنوان اصلی: Measure What Matters
- نویسنده: جان دوئر
- سال انتشار: ۲۰۱۸
- حوزه: مدیریت، استراتژی و تحول
- زمان مطالعهٔ این خلاصه: حدود ۱۰ دقیقه
- سطح: مقدماتی
- خوانایی: ★★★★☆
- کاربردیبودن: ★★★★★
- عمق ایدهها: ★★★☆☆
ایدهٔ اصلی کتاب در یک جمله
ایدهها آساناند و اجرا همهچیز است؛ نظام اهداف و نتایج کلیدی با پیوند دادن چند هدف الهامبخش به نتایج سنجشپذیر و شفاف، تمرکز، همسویی، پاسخگویی و بلندپروازی میسازد.
در این معرفی میخوانید
- ریشهها: از مدیریت بر مبنای هدف تا اینتل
- هدف و نتیجهٔ کلیدی یعنی چه؟
- ابرقدرت اول: تمرکز و تعهد به اولویتها
- ابرقدرت دوم: همسویی و پیوند برای کار تیمی
- ابرقدرت سوم: پیگیری برای پاسخگویی
- ابرقدرت چهارم: کشش برای دستاوردهای شگفتانگیز
- نیمهٔ دوم ماجرا: گفتوگو، بازخورد و قدردانی
- فرهنگ و درسهای میدانی
- چه زمانی جواب نمیدهد؟
- ایدههای کلیدی کتاب در یک نگاه
- از کتاب تا عمل
- نقد و محدودیتها
- این کتاب برای چه کسانی است؟
- پرسشهایی برای تأمل
ریشهها: از مدیریت بر مبنای هدف تا اینتل
ایدهٔ ادارهٔ سازمان با هدف به میانهٔ قرن بیستم برمیگردد، اما در عمل اغلب به فرایندی سالانه، از بالا به پایین، محرمانه و گرهخورده به پاداش بدل شد که کارکنان را محافظهکار میکرد. اندی گروو، مدیر اینتل، آن را بازسازی کرد. او میخواست بداند چگونه میتوان خروجی کار دانشی را سنجید و پاسخش جداکردن دو پرسش بود: به کجا میخواهیم برسیم؟ و از کجا بفهمیم که داریم میرسیم؟
دوئر که در دههٔ هفتاد بهعنوان کارآموز به اینتل آمد، این روش را در عمل دید. نمونهٔ مشهورش زمانی بود که رقیبی با تراشهای بهتر بازار را تهدید کرد. اینتل در چند هفته همهٔ سازمان را، از مهندسی تا فروش و بازاریابی، حول یک هدف مشترک و چند نتیجهٔ کلیدی بسیج کرد و ورق را برگرداند. درس دوئر این بود: شرکت بهتر لزوماً محصول بهتری نداشت؛ اجرای هماهنگتری داشت.
هدف و نتیجهٔ کلیدی یعنی چه؟
هدف همان «چه» است: آنچه میخواهیم به دست آوریم. هدف خوب مهم، مشخص، عملمحور و در بهترین حالت الهامبخش است. نتیجهٔ کلیدی همان «چگونه» است: نشانههایی که ثابت میکنند به هدف رسیدهایم. نتیجهٔ کلیدی خوب مشخص، زماندار، بلندپروازانه اما واقعبینانه و پیش از هر چیز سنجشپذیر و راستیآزمودنی است. در پایان دوره باید بتوان بیبحث گفت که انجام شد یا نشد.
جملهای که در کتاب از یک مدیر ارشد پیشین گوگل نقل میشود این را خلاصه میکند: اگر عدد ندارد، نتیجهٔ کلیدی نیست. تمایز مهم دیگر این است که نتیجهٔ کلیدی، فعالیت نیست. «برگزاری ده جلسه با مشتریان» فعالیت است؛ «افزایش نرخ تمدید قرارداد از هفتاد به هشتاد درصد» نتیجه است. دوئر توصیه میکند برای هر دوره سه تا پنج هدف و برای هر هدف حداکثر پنج نتیجهٔ کلیدی داشته باشید. چرخهٔ رایج فصلی است، در کنار چند هدف سالانه.
نکتهٔ طلایی
آزمون سریع: آیا در پایان فصل، دو نفر با دیدن دادهها دربارهٔ تحقق این نتیجهٔ کلیدی به پاسخ یکسان میرسند؟ اگر نه، آن را بازنویسی کنید.
ابرقدرت اول: تمرکز و تعهد به اولویتها
نخستین فایدهٔ این نظام وادارکردن سازمان به انتخاب است. وقتی فقط سه تا پنج هدف مجاز است، مدیران باید بگویند چه چیزی در این دوره مهمتر از بقیه است و، دشوارتر از آن، چه چیزهایی مهم نیست. دوئر میگوید تعداد اندک هدفها پیامی روشن میفرستد دربارهٔ اینکه به چه چیزی «آری» و به چه چیزی «نه» میگوییم.
تعهد رهبران نیز ضروری است. آنها باید اهداف خود را علنی کنند و پایبندی نشان دهند، وگرنه سازمان این را هم مانند برنامههای گذشته موجی گذرا میبیند. دوئر در کنار این، به خطر هدفگذاری بیمراقبت هم اشاره میکند: هدفهای عددی تکبعدی میتوانند رفتار ناسالم و حتی غیراخلاقی بسازند. راه پیشگیری، جفتکردن نتایج کمّی با نتایج کیفی است؛ مثلاً در کنار «تعداد» همیشه سنجهای برای «کیفیت» بگذارید تا یکی به بهای دیگری بهینه نشود.
ابرقدرت دوم: همسویی و پیوند برای کار تیمی
در بیشتر سازمانها کارکنان نمیدانند کارشان چه ربطی به هدفهای کلان دارد. در این نظام، اهداف و نتایج کلیدی همه، از مدیرعامل تا کارشناس، برای همه آشکار است. شفافیت چند اثر دارد: هر کس میبیند کارش کجای تصویر بزرگ مینشیند، دوبارهکاری و وابستگیهای میان واحدها زودتر آشکار میشود، و تعهدی که در برابر چشم همکاران اعلام شده جدیتر گرفته میشود.
دوئر دو شیوهٔ پیونددادن هدفها را شرح میدهد. در آبشاری، نتیجهٔ کلیدی هر سطح به هدف سطح پایینتر بدل میشود. این همسویی میآورد، اما اگر افراطی شود کند و خفهکننده است. پس توصیه میکند بخش بزرگی از هدفها، تقریباً نیمی، از پایین به بالا و با پیشنهاد خود تیمها تعیین شود. کسانی که به مسئله نزدیکترند اغلب بهتر میدانند چه باید کرد، و هدفی که خودتان برگزیدهاید را با انرژی بیشتری دنبال میکنید.
ابرقدرت سوم: پیگیری برای پاسخگویی
اهداف و نتایج کلیدی سندی نیستند که اول فصل نوشته و آخر فصل از کشو بیرون آورده شوند. دوئر چرخهای زنده را شرح میدهد. در طول دوره، پیشرفت بهطور منظم، ترجیحاً هفتگی، ثبت و مرور میشود. در هر مرور، برای هر نتیجهٔ کلیدی چهار گزینه هست: ادامه، بهروزکردن، آغاز چیزی تازه، یا توقف. کنارگذاشتن هدفی که دیگر معنا ندارد نشانهٔ ضعف نیست، نشانهٔ سلامت نظام است.
در پایان دوره، امتیازدهی انجام میشود. در روش رایج، هر نتیجهٔ کلیدی عددی میان صفر و یک میگیرد و معمولاً با رنگ نشان داده میشود. اما عدد پایان کار نیست. فرد یا تیم ارزیابی شخصی خود را کنار عدد میگذارد، چون زمینه مهم است: امتیاز پایین در هدفی بسیار جسورانه شاید دستاوردی بزرگتر از امتیاز کامل در هدفی آسان باشد. و سرانجام بازاندیشی: چه چیزی کمک کرد، چه چیزی مانع شد و در دور بعد چه چیزی را عوض میکنیم.
ابرقدرت چهارم: کشش برای دستاوردهای شگفتانگیز
دوئر میان دو گونه هدف فرق میگذارد. هدفهای تعهدی به سنجههای کلیدی کسبوکار گره خوردهاند، مثل عرضهٔ محصول یا تحقق فروش، و باید تمام و کمال محقق شوند. هدفهای آرمانی تصویر بزرگتر و ریسک بیشتر دارند و انتظار نمیرود صددرصد به دست آیند.
در گوگل، دستیابی به حدود هفتاد درصد یک هدف آرمانی موفقیت به شمار میآید و اگر تیمی همیشه صددرصد بگیرد، یعنی به اندازهٔ کافی بلندپرواز نبوده است. فلسفهٔ پشت آن این است که تلاش برای ده برابر بهترشدن، بهجای ده درصد، آدمها را وادار میکند مسئله را از نو ببینند. دوئر داستان مرورگر کروم را میآورد که تیمش در سال نخست به هدف شمار کاربران نرسید، سال بعد هدفی بلندتر گذاشت و باز نرسید، و در سال سوم با هدفی باز هم جسورانهتر، از آن گذشت. شرط کارکرد این رویکرد، فرهنگی است که شکست هوشمندانه را تنبیه نکند.
نکتهٔ طلایی
هدفهای تعهدی و آرمانی را از آغاز برچسب بزنید. اگر تیم نداند کدامیک کدام است، یا همهچیز را محافظهکارانه تعیین میکند یا از نرسیدن دلسرد میشود.
نیمهٔ دوم ماجرا: گفتوگو، بازخورد و قدردانی
بخش دوم کتاب به چیزی میپردازد که دوئر آن را همزاد ضروری اهداف و نتایج کلیدی میداند: مدیریت پیوستهٔ عملکرد. ارزیابی سالانهٔ سنتی پرهزینه، دیرهنگام و اغلب ناعادلانه است و بازخورد را زمانی میدهد که دیگر نمیتوان کاری کرد. جایگزین او سه جزء دارد.
گفتوگو: جلسههای منظم و دونفرهٔ مدیر و همکار که دستورش را همکار تعیین میکند و به پیشرفت هدفها، موانع و رشد شغلی میپردازد. بازخورد: ارتباط دوسویه و میان همکاران برای سنجش پیشرفت و بهبود آینده. قدردانی: ابراز سپاس از سهم افراد، هرچه مشخصتر و بههنگامتر. نکتهٔ مهم دوئر این است که هدفگذاری را تا حد ممکن از پاداش و جبران خدمت جدا کنید. وقتی پاداش مستقیم به امتیاز گره بخورد، آدمها هدفهای آسان میگذارند و بلندپروازی میمیرد.
فرهنگ و درسهای میدانی
دوئر میگوید این نظام در فرهنگی سالم بهترین کارکرد را دارد و خود نیز به ساختن چنین فرهنگی کمک میکند: فرهنگی که در آن شفافیت و پاسخگویی جای کنترل را میگیرد. مطالعههای موردی کتاب این را از زاویههای گوناگون نشان میدهند. یک نوپای آموزشی برای تمرکز در دوران رشد سریع از آن بهره برد. یک بنیاد خیریهٔ بزرگ آن را برای روشنکردن اولویتها در مأموریتی بسیار گسترده به کار گرفت. یک کارزار جهانی مبارزه با فقر، با کمک آن شور اخلاقی را به هدفهای سنجشپذیر بدل کرد.
چند درس عملی در همهٔ این روایتها تکرار میشود. آهسته آغاز کنید؛ معمولاً یک تا دو چرخه طول میکشد تا سازمان راه بیفتد. از تیم ارشد شروع کنید تا الگو ساخته شود. کسی را مسئول سلامت فرایند کنید. و نگذارید نظام به فهرست وظایف روزمره فروکاسته شود: کار جاری جای خود را دارد؛ این نظام برای چیزهایی است که میخواهید تغییر کنند.
چه زمانی جواب نمیدهد؟
دوئر چند خطای رایج را نام میبرد: نوشتن هدفهای بسیار زیاد؛ نتیجهٔ کلیدیای که در واقع فهرست فعالیت است؛ تعیین هدفها یکسره از بالا؛ نبود مرور میاندورهای؛ و استفاده از امتیازها برای تنبیه. در همهٔ این موارد، شکل نگه داشته شده و روح از دست رفته است.
ایدههای کلیدی کتاب در یک نگاه
- هدف «چه» است و نتیجهٔ کلیدی «چگونه»؛ دومی باید عدد و مهلت داشته باشد.
- کمتر، بهتر: سه تا پنج هدف و برای هر کدام حداکثر پنج نتیجه.
- نتیجه را بسنجید، نه فعالیت را.
- شفافیت همگانی، همسویی و تعهد میسازد.
- نیمی از هدفها از پایین به بالا بیاید.
- هدف آرمانی با هفتاد درصد هم موفق است؛ شکست هوشمندانه را تنبیه نکنید.
- هدفگذاری را از پاداش جدا و با گفتوگوی پیوسته همراه کنید.
از کتاب تا عمل: همین هفته چه کنیم؟
برای اجرای آزمایشی در یک تیم، این مسیر را پیشنهاد میکنیم:
- برای فصل آینده حداکثر سه هدف بنویسید و برای هر کدام دو تا چهار نتیجهٔ کلیدی عددی و زماندار تعیین کنید.
- هر نتیجهٔ کلیدی را بازبینی کنید: فعالیت است یا نتیجه؟ آیا سنجهٔ کیفیت کنار سنجهٔ کمیت هست؟
- همه را در یک سند مشترک و قابل دیدن برای کل تیم بگذارید و برای هر مورد مالک مشخص کنید.
- هر هفته یا دو هفته، ده دقیقه برای مرور وضعیت و میزان اطمینان به تحقق هر نتیجه بگذارید.
- در پایان فصل امتیاز بدهید، دربارهٔ آموختهها گفتوگو کنید و نتیجه را به ارزیابی حقوق و پاداش گره نزنید.
نقد و محدودیتها
کتاب را کسی نوشته که خود مبلّغ و سرمایهگذار این روش است و لحن آن بیشتر ترویجی است تا تحلیلی. تقریباً همهٔ مطالعههای موردی داستان موفقیتاند و از سازمانهایی که این نظام را آزمودند و کنار گذاشتند کمتر میشنویم. برخی شرکتهای ستایششده در کتاب نیز بعدها با مشکلات جدی روبهرو شدند؛ یادآوری اینکه هیچ نظام هدفگذاری جای راهبرد درست و مدل کسبوکار سالم را نمیگیرد.
نقد دوم این است که موفقیت شرکتهای بزرگ فناوری را نمیتوان بهسادگی به این ابزار نسبت داد. در عمل نیز این نظام در بسیاری از سازمانها به آیین اداری سنگینی بدل شده است که هر فصل وقت زیادی میگیرد و چیزی عوض نمیکند. خطر تمرکز بر آنچه قابل شمارش است به بهای آنچه واقعاً مهم است نیز همیشه وجود دارد. بخش مفهومی کتاب کوتاه و باقی آن روایت است؛ خوانندهای که فقط روش را میخواهد میتواند فصلهای اصلی و پیوستهای راهنما را بخواند. با این همه، منطق سادهٔ جداکردن «چه» از «چگونه» و سنجیدن نتیجه بهجای فعالیت، ارزش آزمودن دارد.
این کتاب برای چه کسانی است؟
اگر اینطور هستید، بخوانید
- مدیر عامل، مدیر واحد یا رهبر تیمی هستید که با پراکندگی اولویتها درگیر است.
- سازمانتان رشد کرده و هماهنگی میان واحدها دشوار شده است.
- مسئول برنامهریزی، منابع انسانی یا مدیریت عملکرد هستید.
- میخواهید بدانید این نظام از کجا آمده و منطقش چیست.
شاید انتخاب اول شما نباشد اگر…
- دنبال تحلیل انتقادی و شواهد پژوهشی دربارهٔ نظامهای هدفگذاری هستید.
- سازمانتان هنوز راهبرد روشنی ندارد؛ این ابزار راهبرد نمیسازد.
- از کتابهایی که بخش بزرگشان داستان موفقیت شرکتهاست خستهاید.
پرسشهایی برای تأمل
- اگر فقط سه هدف برای فصل آینده مجاز بودم، کدامها را انتخاب میکردم؟
- چه سهمی از آنچه میسنجیم نتیجه است و چه سهمی فقط فعالیت؟
- آیا همکارانم هدفهای من و یکدیگر را میدانند؟
- فرهنگ ما با هدفی که هفتاد درصدش محقق شده چگونه برخورد میکند؟
سخن پایانی
نام کتاب پیامش را در خود دارد. سازمانها بهطور طبیعی همان چیزی را میسنجند که سنجیدنش آسان است و سپس همان را مهم میپندارند. دوئر میخواهد ترتیب را برگردانیم: اول تصمیم بگیریم چه چیزی مهم است، سپس راهی برای سنجیدنش پیدا کنیم.
این ابزار معجزه نمیکند، اما برای تیمی که راهبرد دارد و در اجرا پراکنده است، سادگی و شفافیتش میتواند تفاوتی واقعی بسازد.
میخواهید این ایدهها را در کار خودتان پیاده کنید؟
در بینش جدید، دانش چند حوزه را کنار هم میگذاریم تا به یک مسئلهٔ واقعی پاسخ دهیم. اگر این کتاب پرسشی در ذهن شما روشن کرده است، میتوانیم دربارهٔ آن گفتوگو کنیم.
این نوشته خلاصه و برداشت تحلیلی تیم بینش جدید از کتاب است و جای مطالعهٔ خود اثر را نمیگیرد.

دیدگاهتان را بنویسید